تبليغاتX
 دل خوش به فانوسم مکن اینجامگرخورشید نیست
 

جای پا

زندگی کردن یعنی شور و شوق برای رفتن ،برای نگاه کردن و برای فکر کردن
زندگی کردن انگیزه میخواد
یک انگیزه خوب باعث  پیشرفت میشه و به زندگی معنا میده

هرکسی بنابر ارثیه ژنتیکی و محیط زندگیش نوعی انگیزه برای زندگیش  دست و پا میکنه
بعضی ها شوق و شور زندگی را با داشتن یک دوست خیلی خوب تجربه میکنند و بعضی دیگر با یک دشمن قوی !
این دوست یا دشمن مثل یک جای پا روی صخره زندگی کمک میکنه به بالا رفتن .

 
بعضی از انسانها  وقتی دسترسی به یک دوست یا دشمن در محیط واقعی ندارند یا اصلا عرضه بدست آوردنش را، یا جراتش را  به خیالات پناه می برند .
آنها در خیالات خود یک دوست خیلی خوب یا یک دشمن قوی می سازند و از این طریق انرژی و انگیزه برای پیشرفت و زندگی بدست می آرند .
این دوست یا دشمن ممکنه اصلا وجود خارجی نداشته باشه یا اینکه کسی باشه در اطراف: اماروحش هم  خبر نداشته باشه که در خیالات کسی تبدیل به یک دوست یا دشمن شده
در همه این موارد به رقم تفاوت های نجومی شان  ، اصل ماجرا یک چیز هست .نیاز به یک انگیزه ، یک حامی یا... یک تحریک کننده روحی یا عاطفی برای شورو شوق بخشیدن و عمل کردن ، فکر کردن و ساکن نبودن ......این جزو نیازهای ضروری هر انسانی بحساب میاد

شما تا بحال به این  موضوع فکر کردین؟ به اینکه برای بدست آوردن شور و انگیزه زندگی به چه چیزی احتیاج دارید .

یک دوست خوب ؟
یا
.
.
.
یک دشمن خوب؟!!!!


 

نوشته شده توسط نارتیتی در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


لحظه تنهایی بزرگ

یک داستان واقعی

 

عصر پنجشنبه برای کاری بیرون می روم .در انتهای کوچه تاکسی زردرنگی توقف می کند و دوخانم میانسال با چادر و با بلخندی بر لب پیاده می شوند در یک لحظه احساس م یکنم  هردو مادر بزرگ من هستند که میهمانی آمده اند به خانه مان ...

حسرتی عجیب بر دلم و قطره اشکی بر گوشه چشمانم نقش می بندد . کاش زنده بودند در این لحظه، می توانستم  به رویشان لبخند بزنم  ، دستان گرمشان را  را در دستانم بگیرم و آرام آرام از پله ها بالا ببرم   به خانه مان که سالهاست بوی شان را استشمام نکرده  ...چقدر شاد می شدیم و چه لذتی می بردیم ، اگر دستانشان هنوز گرم بود واگر  لبخندشان برای همیشه محو نشده بود ...

شب به خانه برمی گردم سرم در د میکند . خیلی زود می خوابم ...نمی دانم چند ساعت می گذرد .در خواب و بیداری می شنوم ...خدا رحمتش کند ،کی فوت کرد؟

خوابم می برد ...چند ساعت بعد با اندک سرو صدایی بیدارم می شوم ...در همان حال بیاد شنیده هایم می افتم .در خواب و بیداری می پرسم

-چه کسی  مرده ؟

مادرخانم عمویم فوت شده . سرم درد میکند مدتی است که مرگ برایم رنگی دیگر گرفته از شب نیمه شعبان دوسال پیش ...

به یک عروسی دعوت هستم  و برای خرید خرده ریز به چند فروشگاه سر زدم . جشن نیمه شعبان است و مردم لباسها ی زیبایی پوشیده اند صدای موزیک از هر گوشه ای به گوش می رسد و شیرینی و نورافشانی ...شادی به تمام روزنه ای وجو دم رسوخ کرده .

نیمه شب شده ... تازه بخواب رفته ام

صدای درگیری و ...بعد جیغ ، ناله وشیون ... کمی صبر می کنم . صدا آرام نمی شود . بلند می شوم ، در راهرو خانه هستم و هنوز به هال خانه نرسیده ام، مادرم را می بینم که بسرعت چادرش را پوشیده و از در بیرون می رود . خودم را روی کاناپه ولو می کنم ...هنوز خواب از سرم نپریده ، چند دقیقه می گذرد همسایه رو برو در میزند و پدرم هم می رود ...

صدا شیون لحظه به لحظه بیشتر می شود ... صدای سارا را می شناسم ...هنوز خواب و بیدارم .بالاخره تصمیم میگرم بروم شایدکاری از دستم بر بیاید ...ما باهم کمی دوست هستیم ...

از خانه خارج می شوم ، از پله ها بالا می روم ..باید برسم به طبقه سوم ...هنوز اولین پاگرد را کامل طی نکرده ام که ...

یک مرد با لباس اورژانس و یک کیف به پایین می آید درست رو بروی من ...نگاه می کنم ...لبخند می زند ... خشک می شوم  ...تکیه می دهم به دیوار ...می ترسم ...چرا لبخند می زند ....چند لحظه درنگ می کنم و بعد بر می گردم .وارد خانه میشوم .

-چی شد ؟  

- نمیدونم ، ترسیدم ...

هنوز هم راز آن لبخند را نفهمیده ام ...لبخندی که بوی مرگ می داد و آنچان مرا ترسانده بود .

چند دقیقه بعد راه پله ها شلوغ می شود ...دوباره صدای ساراست که دل را می خراشد ...

-          تموم شد ...دیگه تموم شد ...هم چیز تمام شد ...

و بغضم می شکند .

احساس عظمتی مرا فرا گرفته ...این چه حسی است نمی دانم ...غریب است ...عظمتی عجیب تا بحال چنین عظمتی ندیده بودم .

می اندیشم  

فرشته مرگ اینجا بوده ...همین جا کنارمن ، کنار ما ...آرام ، باوقار و بی صدا از راه پله ها گذشته ...از کنار تمام خانه ها رد شده بدون اینکه کسی متوجه اش شود بدون اینکه به کسی یا جایی نگاهی بیا ندازد. به طبقه سوم رسیده  روح پیرمرد را از کالبد نحیفش بیرون کشیده ...بالهایی  که درتمام این سالها در پشتش جمع شده را باز می کند  و بعد در یک لحظه این روح  پیرمرداست که فارغ از همه چیز  پرواز کنان دور می شود.

و دوباره فرشته مرگ بر می گردد مثل دفعه قبل مثل بالا رفتنش آرام ، باوقار و بی صدا دور می شود .

فرشته مهربان مرگ آرام و باوقار رد شده ، به کسی نگاه نکرده ، اما عظمت وجودش تمام خانه را پرکرده و هنوز حس میشود ،عظمتی مقدس و بزرگ ...

من درآن لحظه مرگ را دریافتم ...مرگ را به بزرگی دنیا وبه  بی کسی و حیرانی  دودوختر نوجوان که دو سال پیش مادر رانیز از دست داده بودند .من آن شب مرگ رابا تمام وجودم .. دیدم عظیم و پر ابهت  ، عظیم ترو پر ابهت تر  از هرچیز و تنها سرگردان و بی پناه تر از آن دو دختر غریب و وحشت زده در آن نیمه شب که همه در غرق در شادی و هلهله بودند .

امشب در حال خواب و بیداری و با این سردرد دوباره  آن احساس عظیم به سراغم آمده و آن لبخند ...آن لبخند عجیب ...

دوباره می ترسم ...کاری نمی توانم ...

فقط با خدای خود زمزمه می کنم

پروردگارا عاجزانه به پیشگاه کبریائیت التماس میکنم ، یاریمان کن  ، کاری کنیم که درآن لحظه ورود به تنهایی بزرگ تو اولین کسی باشی که برویمان لبخندمیزنی ، و آغوش گرمت را برایمان می گشایی و به ما آرامش می دهی ...

پروردگارمن ، رحم کن برکسی که سلاحی جز گریه ندارند...و آغوش امنی جز تو وامیدی جز رافت تو ...

پروردگارمن ای تنها مونس تنهاییم و ای کسی که زود خشنود میشوی و زود می بخشی ...ای پروردگار مهربان من .... 

 


 

نوشته شده توسط نارتیتی در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 12:54 موضوع | لینک ثابت


من ضمانت می کنم

یک داستان واقعی ...


یه بارونی صورتی خوشگل توی ویترین یه بوتیک ...

وارد میشیم - من و خواهرم - می پرسم می تونم  بارونی رو ببینم ...

خانم فروشنده : البته

من : درحال برانداز کردن بارونی

خانم فروشنده : دوخت آمریکاست  ، قیمتش هم خیلی خوبه 150 هزارتومن

به چشم ها ی خانم نگاه میکنم   _ دوخت  آمریکا –

من : به  مارک روی لباس توجه  میکنم .نوشته MADE IN CHINA

( خنده ام میگیره میگم )

من :به مارک بارونی توجه کردین  

خانم فروشنده : خب ، چینیه اما برای آمریکا دوخته شده  ...

من : آها ...- لبخند-

خانم فروشنده در حال توضیح ...آخه  لباس های چینی  که برای آمریکا فرستاده میشه فرق میکنه درجه ...

(چه اطلاعاتی ...)

دوتا دختر خانم وارد میشن " ببخشید عینک ها رو میتونیم ببینم

خانم فروشنده : البته  150 هزارتومنه

(دست میبره توی ویترین و چند تا عینک دیگه میاره ، و یکی یکی روی میز میزاره )

خانم فروشنده : یکی از عینک ها  رو نشون میده ... این عینک هم واقعا شیکه ... کار ایتالیاست . البته مد تابستان 2009 هنوز توی بازار ایتالیا نیامده ، ما خودمون از ایتالیا آوردیمش ...

من : لبخندم به خنده تبدیل شده ..

نتیجه اخلاقی : خوش باشید از زندگیتون و از زبانتان استفاده کنید  و هرچی دلتون میخواد بگید و ادعا کنید ... کیه به کیه ... باور نمی کنید فقط یکبار تجربه کنید...

ضمانتش با من  ... به من اطمینان کنید ،من یک ضامن درجه یکم ... بهرحال دیگه ...  من وظیفه ام بود که بگم دیگه خودتون میدونید ...


 

نوشته شده توسط نارتیتی در شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 9:30 موضوع | لینک ثابت


وقتی هوو تقدیر می شود

وشه هایی از خاطرات این سرزمین

 

یکی از عجیبترین مختصات زندگی مردم بلوچ  ، زندگی خانوادگی به سبک بدوی است . مردمانی که با نام سنت  و سنی زندگی می کنند . سنتی که  تمام ریشه هایش خشکیده ،جز  قسمتهایی که به لذایذ و غرایز انسانها متصل شده و از چاه خودخواهی و منیت غرایز همچنان آب می خورد .

طبق رویه همه جوامع دنیا  این بارنیز زنان باید بیشترین بار نمایش  سنت ها و آیین ها را  بدوش بکشند ..مثل همه قبل ها و مثل همه بعدها ...

نشان زنان بلوچستان  گیس های بلند است و  لباسهای یک شکل که همگی با گل سینه های که تفاوتشان  نشان از درجه ثروت خانوادگی است تزئین می شوند و چادرهای  از جنس وال های گلدار زیبا که از یک طرف زینت بخش شانه های شان شده .

 درچهره مردان و زنان این قوم  نشانه های مظلومیت و سختکوشی  بی ثمرشان هویداست   سخت کوشی برای زندگی که همواره در جریان باد های 120 روزه  همانند تلماسه ها، به آسمان رویاهایشان آوار می شو د.

در بلوچستان فاصله  طبقاتی بیداد میکند .فاصله ای به وسعت  قصرهای مجلل تجهیز شده با مدرن ترین وسایل  الکترونیکی  و اتومبیل های آخرین مدل تا  آلو نک های  خشتی  حومه شهر ها و یا سیاه چادرهای برافراشته در بیابان .

اما روزگار دراین قسمت از دنیا روشی خاص در پیش گرفته ،و تقدیر برای ثابت کردن عدالتش شیوه های  مختص خود . و ستون های  این عدالت بر زندگی زنان این قوم استوارشده.

ویزگی که گردشگران بازارهای شهری مثل زاهدان به عنوان مرکز بلوچستان  را  انگشت به دهان می گذارد . مغازه های طلا فروشی این شهر است . گردن آویزهای که مخصوص زنان بلوچ ساخته می شود در حقیقت نیم تنه هایی بافته از طلا هستند  . همه این گردن آویزها  دیر یا زود زیور نو عروسان کم سن و سال خواهد شد . وگاها سرویس طلاهای که اشرافیت و ثروت صاحبانشان ر ا به رخ  رهگذارن می کشد .  نیم تاج  هایی که ظرافت عجیبی در ساختش بکار گرفته و مملو از سنگهای قیمتی ظریفی هستند در تمام قسمت ها بکار رفته .

این نو عروسان هرچه ثروتمند تر و رویایی تر  آینه های کامل تری برا ی نمایش  تضاد بین دنیای مدرنی که به زور پول واردخانه هایشان شده و سنت گرایی تحمیلی بدون تفکر ی که باز هم به  زور اما این بار به زور  سنت و آیین وارد خانه هایشان شده هستند   .

نوعروسان این مردم چه زیبای رویان صاحب  چشمان سحر انگیز و پوشانده شده با  لباسهای دست دوز فاخرچند صد هزار تومانی  ساکن در کاخ های مجلل  وصاحب  اتو مبیل های آخرین مدل بزرگترین کمپانی های دنیا  و چه زنانی که  صورت تکیده و خشکیده  شده شان   نشان تیغ تیز  آفتاب  بلو چستان را یادآوری می کندو در کومه های خشتیی که  سالهاست  نشانی از آب و سبزی روزگار به یادگار ندارد ساکنند.  همه صاحب یک تقدیرند .

اینجا عدالت جاریست ...آنها همگی از پدرانشان خریده می شوند . گاه بایک بز و گاه با کیسه هایی پر از شمش های طلا ...

ومهمتر اینکه  انها خیلی زود می فهمند که  هیچکدامشان ، هیچگاه  تنها خانم یک خانه و تنها همسر یک مرد نخواهند بود چرا که هوو شدن  ودر انتظار  هوو بودن   سرنوشتی است که بدون هیچ  استثنایی در زندگی شان  رقم خورده  و صفحات دوم شناسنامه مردانشان همیشه آماده پذیرایی یک سرنوشت جدید خواهد بود . سرنوشتی بی تدبیر ..

این سرنوشت همگی آنهاست ، مادرها ، خواهرهاو حتی فرزنداشان همه... بدون هیچ بی عدالتی .

مردان بلوچ  حتی تحصیل کردگانی که  فارغ از سنت ،همسرانی  غیر بلوچ  برگزیده اند زیر بار امواج سهمگین  سنت خانوادگی دوامی ندارند . در تقدیرشناسنامه ای این مردان حداقل نام دوزن باید نوشته شود .زمان و مکان راه حل نامناسبی ا ست  اینجا شمشیر سنت همیشه تیز تر از تفکر است ..

 در طبقات پایین تر اجتماع وضعیت  به گونه  ای اسفبار تر رقم می خورد . یک مرد دست فروش بیست و هشت ساله حداقل صاحب دو همسر با  هشت یا نه فرزند باید باشد  . فرزندانی که تنها  زمان بزرگشان می کند .اینگونه است که این فرزندان بزرگ شده بدست زمان خود سرنوشت هایشان را چندین باره رقم می زنند .

امروز که به این خاطرات دیده شده در نوجوانی نگاه می کنم می اندیشم که ...این سنت ها و

تقدیر ها چه  آرام و چه موذیانه راه باز میکند به آغوش زمان ...





 

نوشته شده توسط نارتیتی در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت


تبریک به سوپر استار



خب ، بعد از مدتها کمی فرصت دارم برای خودم . برای فیلم های ندیده و کتابهای نخونده ، لباسهای نخریده ووو..........
خیلی وقته که عکس نگرفتم و یک عالمه عکس گرفته دارم که هنوز ندیدم. فقط یه تاتر دیدم که خوب بود ، خوشمان آمد . مخصوصا از بازی بازیگر نفش زنش ، بسختی می تونم خودمو به عنوان یک هنرپیشه تاتر تصور کنم . کار فوق العاده دشواریه ... هم از نظر حفظ دیالو گ و حس روی صحنه به مدت طولانی و هم حرکات بدنی که فعالیت زیادی می طلبه ......
هفته پیش از شنیدن یک خبر بسیار خوشحال شدم . اعطای سیمرغ بلورین به شهاب حسینی منو بشدت شاد کرد . انسانهایی که هدفمند ، آرام آرام و آگاهانه به اوج می رسند رابسیار دوست دارم و از موفقیتشان لذت می برم . شهاب حسینی با مجری گری شروع کرد بعد سریال تلوزیونی بعد سینما و حالا هم در راه سوپر استار شدن قدم بر میداره و امیدوارم موفقیتش ادامه دار باشه و پویا .

شاید جالب به نظر نرسه اما بنظرم شانس هایی که یکباره بسراغ انسانها میان لذت بخش و راحت طلبانه هست اما به اندازه تلاش آگاهانه و قدم به قدم ارزشمندنیست و بر شخصیت و منش انسان چندان تاثیر گذار نمیتونه باشه
شاید درست نباشه امادر مقایسه با ............ کسی که ، در حال رد شدن از پارک و بخاطر چهر ه اش شانس بسراغش آمد و یکدفعه تبدیل شد به هنرپیشه و بعد سوپر استار هرچند تلاش زیادی کرد و بسیار در بازیگری پیشرفت . اما کاری که شهاب حسینی انجام داد ، ارزش دیگه ای داره فقط و فقط بخاطر آگاهانه گام برداشتن و آرام آرام رشد کردن.
خیلی مهمه که کسی بدونه چی از زندگیش می خواد . بنظرم تنها چیزی که می تونه خوشبختی و شادی را برای آدمها به ارمغان بیاره و زندگیشون لبریز از عزت نفس ، دانستنه و نه داشتن ...

بنظرم فقط داشتنی هایی ارزشمند هستندوبه کسی که مالک آنهاست ارزش می بخشند که نتیجه دانستن و تلاش آگاهانه باشن

د


 

نوشته شده توسط نارتیتی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت


واقعیت چیست ؟


چه چیزی واقعیت است ؟


رویکرد ماقبل مدرن : چیزهایی که به عنوان واقعیت به آنها منتقل می شد قبول می کردند . به دنبال آزمایش و امتحان نبودند و اگر کسی اعتقادی غیر از آنها می داشت با آن برخورد می کردند . برای افراد ماقبل مدرن زندگی فقط یک جهت داشت .


رویکرد دوره مدرن : افراد علاوه بر اعتقادات خود اعتقادات دیگران رانیز محترم می شمارند .واقعیت از دیدگاه  های متفاوتی هویت می یابد.در دوره مدرن یاد می گیریم که چیزهایی که در بیرون وجود دارند را ،ما با نام گذاری به حیطه واقعیت وارد می کنیم .

واقعیت فقط ساخته و پرداخته ذهن من نیست (استقلال اشیا از ذهن ما)


رویکرد دوره پست مدرن : در اصل موجودیت واقعیت در بیرون شک وجود دارد . مثال چهار عکس ککه از زوایای مختلف یک کتاب گرفته شده . از دیدگاه پست مدرن شاید هیچ کدام کتاب نباشد.

از این دیدگاه واقعیات تصویرهایی است که ما دیدگاه هایمان را از طریق آنها انتقال می دهیم.


 

نوشته شده توسط نارتیتی در شنبه نوزدهم بهمن 1387 ساعت 13:9 موضوع | لینک ثابت


شوخی

دیشب با خودم فکر کردم .کلاه کاپشنمو بردارم . این آسمان خیال باریدن نداره . بعد با خودم گفتم ، باشه صبح قبل از بیرون رفتن درش میارم . نصفه شب با صدای بارون بیدار شدم .صبح تمام مسیر کلاه کاپشن روی سرم بود اما بازهم خیس شدم .


 

نوشته شده توسط نارتیتی در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 9:13 موضوع | لینک ثابت


مه نو



مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو


                                   یادم از کشته خویش آمدو هنگام درو


 

نوشته شده توسط نارتیتی در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 13:17 موضوع | لینک ثابت


...(با افتخار بخونین)...

 

موضوعی که این روزها جالب و عجیبه ،  جنگ غزه است .که  عملا مردم تمام دنیا را برعلیه اسرائیل متحد کرده وهمچنین آبروی نداشته ملت های عرب ( با افتخار بخونین)و ... اعظم شان عربستان صعودی را برده .

در مقابل  راهپیمایی ها و اعتراضات  مردم دنیا  اونهم در زمان جشن  کریسمس  مردم ایران عکس العمل چندانی نشان ندادند . اعتراضات مردم ترکیه فوق العاده بود در زمینه اسرائیل ستیزی و دفاع از مردم غزه ، با اینکه  ضد اسرائیلی بودن  در آنجا  حکومتی و دولتی نیست و بنظر نمیاد اخبار ، اطلاعات و تبلیغات به اندازه ی ایران دردستور کار  رسانه هایشان قرار گرفته باشه ، مردم فقط به خاطراحساسات انسان دوستانه در سرمای زمستان هر روز تجمعات پر شور و هیجان ضد صهیونیستی دارند . در   ایران با فشار تبلیغاتی صدا و سیما و پشتوانه حکومتی ،  عملا مردم را  چندان تحریک نشدند . نیمدانم شایدفشارهای روحی و مادی که در این سالها از طرف دولت به مردم تحمیل شده  ، تاثیرات ا ش مخرب تر از جیزی ه که تصور میشه ،شادید احساسات انسانی را در قمار برای زندگی باختیم ...و این غیر قابل پیش بینی نیست . در این صورت شالوده ها ی اهداف ما برای زندگی کردن  و برای آینده بر چه مبنای پی ریزی شده .... هیچ ... آیا این جنگ زنگ خطرهایی را برای ما به صدا در نیاورده ؟

موضوع جالبتر اینکه ارتش اسرائیل که یکی از مجهز ترین  ارتش های دنیاست بعد از یک هفته ازشروع  جنگ پیاده  هنوز نتوانسته کار چندانی در غزه انجام بده ، جنگی که اسرائیل  ادعایش را دارد عملا جز قتل عام بزدلانه  و یکسویه با جنگنده های بدون سرنشین و بمب های فسفری  نیست . اسرائیل بعد از یک هفته  ،جنگ پیاده نظام هیچ موفقیتی کسب نکرده . 1.5 میلیون انسانی که در غزه زندگی می کنند چیزی برای از دست دادن ندارد .آنها مرگ را بچشم خودشان دیدند وباتمام وجودشان لمس کردند پس واهمه ای برای مردن ندارند . اما از آن طرف رژیم صهیونیستی  با تجهیزان فوق مدرن جنگی هیچ کاری نتوانسته انجام بده...........چرا؟ چون  زخم بردادشتن در جنگ هم برای اونها غیر قابل تصوره چه برسه به مرگ .. با  این حساب  بنظر میرسه اسرائیل  به زودی تجربه   شکست از لبنان را دوباره مرور خواهد کرد.

سخنرانی دیشب یکی از سران حماس جالب بود ، محاصره  ، و کمبود مواد غذایی و دارویی  ایمان و توکلشان را چنان قوی کرده که امیدی جز به خداوند ندارند و این ایمان و امید  مستحکم نتیجه ای جز پیروزی نخواهد داشت .

دیشب به یاد این آیه از قران افتادم که  " ما فرشتگان را برای کمک به آنها فرستادیم  و انها با شما نمی جنگد که با خدا می جنگند."

این وقایع در عصر اتم و اطلاعات برای انسان ترسان معلق و پادر هوا که جرائت ایمان آوردن به چیزی را نداره شاید کورسوی امیدی روشن کند . 

 


 

نوشته شده توسط نارتیتی در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 11:51 موضوع | لینک ثابت


باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست ...

 

 

این روزها واقعا متعجب ام . تلوزیون در حال پخش کردن سخنرانی سید حسن نصرالله بود . نشستم و گوش کردم تا آخر .

عجیب است . انتهای سخنرانیش خطاب به ملت مصر بود. نظامیان ،مردم عادی، شیوخ الزهر...خنده داراست .شیوخ الزهر ....

اصرار داشت که نه التماس میکردکه مرزها باز شوند ...ا

مرزهای مصر بسته شده ، دارو وامکانات به مردم غزه نمیرسد ، تعداد نسبتا زیادی از شهدا را کودکان تشکیل می دهند ... و ... نمیدانم چه باید گفت ...به چه کسی باید گفت ..چگونه باید گفت ...

باور کردنی نیست مردمی زیر توپ و تانک  تکه پاره می شوند و هم کیشان و همسایگان پرمدعا مرزها را بسته اند تا راه فرای برای مردن نداشته باشند .

تمام مدت در این فکرم که چطورچنین چیزی ممکن است ؟

این جا کجاست ؟ ما چه هستیم ؟ آنسان یعنی چه ؟ احساس یعنی چه ؟

به سر این مردم چه آمده ؟ گاهی از خدا می پرسم ، برای چه آفریدی ؟ که پستی و رذالتمان را به رخمان بکشی ؟

گاهی از خدا می پرسم... پس چه میکنی ؟

نژاد پرست نیستم ، میدانم که همه مسئولیم نه تنها عرب ها ، اما رذالت این کشورهای شیخ نشین ، شکم چران ..احمق  ..نمیدانم چه باید گفت که در شان غیر انسانیشان  باشد چه میکنند؟ عرب ثروتمند و فربه امروز همان عرب بادیه نشین ، رذل گرسنه است  .

اعراب ثروتمند کثیفی که به سلامتی  امریکا و اسرائیل می نوشند . ادعای مسلمانیشان  گوش فلک راکر کرده ؟

فقط نمی دانم... چراخداوند  خانه اش را بین بی شعور ترین ملت دنیا بنا کرده ؟

می گویند اگرایرانیان نبودند اسلام 60سال هم دوام نمی آورد

امروز باور کردم .که اگر ایرانیان نبودند چیزی به نام اسلام ، محمد و قران وجود خارجی نداشت .

کاش میتوانستم کاری بکنم

از انسان بودنم خجالت می کشم .من امروز از تما م دنیا خجالت می کشم  من امروز از تمام تاریخ خجالت می کشم ..............

قابل سرزنش نیست اگر کسی از این ننگ بمیرد....

 


 

نوشته شده توسط نارتیتی در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 11:23 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting